Marco: The big four-oh, Charles!
Dora: Oh!! It’s your 40th!
Marco: Are you planning a party?
Charles: Nah, I never celebrate birthdays. I don’t see why this one should be any different.
Dora: Why not?
Charles: First, you know me, I can’t be bothered with the hassle. It’s my birthday but I’m supposed to do all the hard work – contacting people, finding a venue, organising food, worrying who will show up. No, thanks.
Marco: Ah, someone’s angling for a surprise party, eh, Dora?
Charles: Marco, stop! Even worse. Having to pretend to be delighted 50 people just sprang up in your living room when you thought you were coming home to put your feet up. Probably having a heart attack at the shock.
Dora: Note to self: never to organise you a surprise party. OK then!
Marco: You’ve got to do something, though, Charles. It’s your 40th.
Charles: Why? What’s so great about getting old?
Dora: Er … still being here to have your birthday?
Marco: Yeah, ‘Ageing is better than the alternative’, as they say.
Dora: Yeah, and it’s true – so why not celebrate?
Charles: You guys can have parties for your 40ths if you like. I just don’t go in for that kind of self-indulgent attention-seeking.
Dora: Wow, that’s a bit harsh! I had a huge bash for my 30th. And you came. And enjoyed yourself if I recall. Are you trying to say I was just doing it for attention?
Charles: Not exactly … but … well … at least a small part of you must have been.
Dora: Remind me not to invite you to my 40th then, so you won’t have to put up with my huge ego while I feed you and provide free drinks all night because I thought we were friends.
Charles: I meant, er, I mean, not all attention-seeking is bad. It’s just not my style is all.
Dora: Whereas it is mine?
Marco: Anyway …
Charles: I didn’t say that!
Dora: Er, yes, yes, you did. You said celebrating birthdays is self-indulgent and …
Marco: Guys, guys! Who knew birthdays was such a touchy subject? Speaking of which, I have to sort out my nine-year-old’s party the weekend after next.
Charles: Now, that’s a party I’d love to organise.
Marco: Really? It’s a nightmare. It’s not like when we were kids. Now you have to take them all rock-climbing or hire a make-up artist to come and teach them how to look like a zombie or a film star. And there’d be trouble if someone else in school had the same kind of party and your kid gets accused of copying. That fear you said about no one turning up? It’s a million times worse when you’re scared your kid is going to have no one turn up.
Charles: Is there that much pressure?
Marco: Yeah, it’s crazy. Last year, I got it right with a cinema trip. Simple, but always a winner. But we can’t do the same thing again apparently. It says it in my ‘Official Laws for 9-Year-Olds’ book.
Charles: That’s a pity. I’ve got so many fond memories of birthday parties as a kid. Party food and games and watching cartoons until your parents arrived.
Marco: Trust me, your parents were stressing out!
Dora: At the risk of restarting the argument, when do you think you stopped enjoying birthdays then?
Charles: I dunno really … somewhere around moving away from home and getting a job and being a grown-up. I don’t mean birthdays are immature. I mean, it takes a while to make new friends and so birthdays just become more low-key and it’s drinks with a couple of friends or dinner or something. And I just got out of the habit, I guess. Maybe I just need to have a kids-style party like we used to have! Play musical chairs and eat pineapple and cheese on sticks and all that.
Dora: Very retro. I bet people would love that.
Marco: Yeah, they would. Well, I would anyway. And maybe it’ll catch on with my kids and it’ll start a new party trend.
Charles: You’ve got me thinking … it’s not a terrible idea. Maybe I will have a party this year!
مارکو: چهار نفر بزرگ- اوه، چارلز!
دورا: اوه!! چهلمین سالگردته!
مارکو: داری مهمونی میگیری؟
چارلز: نه، من هیچوقت تولدها رو جشن نمیگیرم. نمیفهمم چرا این یکی باید فرق داشته باشه.
دورا: چرا که نه؟
چارلز: اولاً، من رو که میشناسی، حوصلهی دردسر ندارم. تولدمه اما قراره همهی کارهای سخت رو من انجام بدم – تماس با آدمها، پیدا کردن محل برگزاری، آماده کردن غذا، نگرانی از اینکه کی میاد. نه، ممنون.
مارکو: آه، یکی داره برای یه مهمونی غافلگیرکننده برنامهریزی میکنه، نه، دورا؟
چارلز: مارکو، بس کن! حتی بدتر. مجبور باشی وانمود کنی که خیلی خوشحالی وقتی فکر میکنی داری میای خونه تا پاهاتو جمع کنی. احتمالاً از شدت شوک سکته کرده.
دورا: یادداشت برای خودت: هیچوقت مهمونی غافلگیرکننده برات ترتیب ندادم. باشه پس!
مارکو: ولی چارلز، باید یه کاری بکنی. چهلمین سالگردته.
چارلز: چرا؟ چه لذتی داره پیر شدن؟
دورا: اممم… هنوز اینجاییم که تولدت رو جشن بگیریم؟
مارکو: آره، همونطور که میگن “پیری بهتر از جایگزینشه”.
دورا: آره، و درسته – پس چرا جشن نگیریم؟
چارلز: اگه دوست دارید میتونید برای چهلمین سالگردتون مهمونی بگیرید. من فقط اهل این جور جلب توجههای خودخواهانه نیستم.
دورا: وای، یه کم بیرحمانهست! من برای سیامین سالگردم یه مهمونی حسابی گرفتم. و تو هم اومدی. و اگه یادم بیاد، خیلی خوش گذشت. داری میگی که فقط برای جلب توجه این کار رو میکردم؟
چارلز: نه دقیقاً… اما… خب… حداقل یه بخش کوچیکی از وجودت باید بوده باشه. دورا: یادم باشه اون موقع به مهمونی چهلم دعوتت نکنم، تا مجبور نباشی غرور زیاد منو تحمل کنی وقتی که دارم بهت غذا میدم و نوشیدنی مجانی میدم، چون فکر میکردم دوستیم.
چارلز: منظورم این بود، اممم، منظورم اینه که جلب توجه همه جا بد نیست. فقط سلیقهی من همه چیز نیست.
دورا: در حالی که سلیقهی منه؟
مارکو: به هر حال…
چارلز: من همچین چیزی نگفتم!
دورا: اممم، بله، بله، گفتی. گفتی جشن گرفتن تولد یه جور خودارضاییه و…
مارکو: بچهها، بچهها! کی فکرشو میکرد تولد یه همچین موضوع حساسی باشه؟ حالا که حرفش شد، باید آخر هفتهی بعد، مهمونی نه سالگیم رو مرتب کنم.
چارلز: خب، این مهمونیایه که خیلی دوست دارم ترتیبش رو بدم.
مارکو: واقعاً؟ یه کابوسه. دیگه مثل وقتی که بچه بودیم نیست. حالا باید همه آنها را به صخرهنوردی ببرید یا یک آرایشگر استخدام کنید تا بیاید و به آنها یاد بدهد که چگونه شبیه زامبی یا ستاره سینما شوند. و اگر کس دیگری در مدرسه همین نوع مهمانی را برگزار کند و فرزند شما به کپی کردن متهم شود، مشکل پیش میآید. آن ترسی که از نیامدن کسی گفتی؟ وقتی میترسی که فرزندت هیچکس نیاید، میلیونها بار بدتر است.
چارلز: آیا اینقدر فشار وجود دارد؟
مارکو: بله، دیوانهکننده است. پارسال، با یک سفر سینمایی همه چیز را درست کردم. ساده است، اما همیشه برنده است. اما ظاهراً نمیتوانیم دوباره همان کار را انجام دهیم. این را در کتاب «قوانین رسمی برای ۹ سالهها»ی من نوشته است.
چارلز: حیف شد. من خاطرات خوش زیادی از مهمانیهای تولد در کودکی دارم. غذاهای مهمانی و بازیها و تماشای کارتون تا رسیدن والدینت.
مارکو: باور کن، والدینت خیلی استرس داشتند! دورا: با وجود ریسک شروع دوباره بحث، فکر میکنی کی دیگه از تولد لذت نمیبری؟
چارلز: واقعاً نمیدانم… یه جایی بین دور شدن از خونه و پیدا کردن شغل و بزرگ شدن. منظورم این نیست که تولدها نابالغ هستند. منظورم اینه که یه کم طول میکشه تا دوستهای جدید پیدا کنی و برای همین تولدها کمسروصداتر میشن و به نوشیدنی با چند تا دوست یا شام یا یه همچین چیزی تبدیل میشن. و حدس میزنم من تازه از این عادت بیرون اومدم. شاید فقط باید یه مهمونی به سبک بچهها داشته باشم مثل قدیم! صندلی بازی کنیم و آناناس و پنیر روی چوب بخوریم و از این جور چیزا.
دورا: خیلی قدیمیه. شرط میبندم مردم عاشقش میشن.
مارکو: آره، میشن. خب، به هر حال من هم میخورم. و شاید بچههام هم ازش خوششون بیاد و یه مد جدید برای مهمونی گرفتن شروع بشه.
چارلز: منو به فکر انداختی… ایده بدی نیست. شاید امسال مهمونی بگیرم!





نظرات کاربران