- عنوان کتاب: One Sun Only
- نویسنده: Camille Bordas
- سال انتشار: 2026
- تعداد صفحه: 219
- زبان اصلی: انگلیسی
- نوع فایل: pdf
- حجم فایل: 1.93 مگابایت
این بازنویسی آن داستانی نیست که در آن گیاهان و حیوانات و انسانها در طول یک سال تحصیلی مدام میمیرند، اما همه چیز مثل قبل شروع میشود و عجیب است که به آن اعتراف نکنم، بنابراین این کار را میکنم. من همین الان این کار را کردم. همه چیز همینطور میمرد. اول پدرم، در ماه ژوئن، بعد توله سگی که همسر سابقم برای کمک به بچهها در فراموش کردن پدربزرگشان به سرپرستی گرفته بود، و بعد سرایدار مدرسه، لین. درست بعد از هالووین، لین موقع ناهار در کافه تریا، جلوی بچهها، مرده بود. سکته قلبی. چند هفته بعد، پسرم، ارنست، از مدرسه به خانه آمد و به من گفت که امیدوار است زندگی پس از مرگی وجود نداشته باشد. او گفت: «امیدوارم زندگی پس از مرگی وجود نداشته باشد.» ما در اتاق نشیمن بودیم و از پنجره نگاه میکردیم و منتظر بودیم ببینیم باران به برف تبدیل میشود یا نه. «امیدوارم مراقب من نباشد.» پرسیدم منظورش کیست. فکر کردم شاید دارد در مورد پدرم صحبت میکند، اما شاید لین در ذهنش بود. فکر نمیکردم سگ باشد. ارنست بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت: «من فقط نمیخواهم زندگی پس از مرگی وجود داشته باشد، همین. برای هر کسی. فکر میکنم وقتی میمیری، باید مرده بمانی.» من او و خواهرش را برای آخر هفته دعوت کرده بودم. سالی، که حالا یازده ساله بود و (با نگرانی مادرش) در حال بررسی مذهب کاتولیک بود، مدام از امیدواریاش به اینکه پدرم مراقب ماست صحبت میکرد. پدرم خیلی به او علاقه داشت. او هر چهارشنبه او را به موسسه هنر میبرد، به او تکنیکهای نقاشی و چیزهای زیادی در مورد تاریخ هنر یاد میداد. آنها با هم بدرفتاری میکردند و بازیهایی مثل اینکه چه کسی میتواند سریعترین عنوان تمام آثار هنری گالری ۳۹۷ (مورد علاقه سالی) یا همه نامهای میانی پابلو پیکاسو را به ترتیب بگوید، انجام میدادند. (نام کاملش ###پابلو دیهگو خوزه فرانسیسکو د پائولا خوان نپوموسنو ماریا د لوس رمدیوس سیپریانو د لا سانتیسیما ترینیداد روییز و پیکاسو بود، مجموعهای از صداها که من به همراه الفبا با آنها آشنا شدم.) چند هفته قبل از مرگ پدرم، از من پرسید که آیا میتواند سالی را به دوسالانه ونیز، جایی که یکی از نقاشیهایش به نمایش گذاشته شده بود، ببرد. هر دو میدانستیم که این احتمالاً آخرین سفر خارجی او خواهد بود. به او گفته بودم که اگر ارنست را هم ببرد، میتواند سالی را هم به ونیز ببرد. پدرم گفته بود: «ارنست به هنر اهمیتی نمیدهد. من گفته بودم: «او هشت ساله است. او به پدربزرگش اهمیت میدهد.» همه آنها دو هفته را در تور ایتالیا – ونیز، فلورانس و رم – گذرانده بودند – سفری که سالی هنوز حداقل روزی یک بار از آن یاد میکرد. سفری که من، تنها با پدرم در کودکی، نیز نسخهای از آن را رفته بودم.
THIS IS NOT A REWRITE OF THAT STORY IN WHICH PLANTS AND animals and people keep winding up dead over the course of a school year, but it starts the same, and it feels odd not to acknowledge, so I will. I just did. Things kept dying. My father first, in June, then the puppy my ex-wife had adopted to help the children get over their grandpa, and then the school janitor, Lane. Right after Halloween, Lane had died during lunchtime in the cafeteria, in front of the kids. Heart attack. A few weeks later, my son, Ernest, came home from school and told me that he hoped there was no afterlife. “I hope there’s no afterlife,” he said. We were in the living room, looking through the window, waiting to see if the rain would turn to snow. “I hope he’s not watching over me.” I asked who he meant. I thought maybe he was talking about my father, but perhaps it was Lane on his mind. I didn’t think it could be the dog. “I just don’t want there to be an afterlife, is all,” Ernest said, after thinking about it for a few seconds. “For anybody. I think when you’re dead you should stay dead.” I had him and his sister for the weekend. Sally, who was now eleven and exploring Catholicism (to her mother’s alarm), kept talking about her hope that my father was watching over us. My father had been very fond of her. He’d taken her to the Art Institute every Wednesday, taught her painting techniques and a lot about art history. They’d been obnoxious together, playing games like who could most quickly recite the titles of all the artworks in Gallery 397 (Sally’s favorite), or all of Pablo Picasso’s middle names in order. (The full name was ###Pablo Diego José Francisco de Paula Juan Nepomuceno María de los Remedios Cipriano de la Santísima Trinidad Ruiz y Picasso, a succession of sounds I came to know as well as the alphabet.) A few weeks before my father died, he had asked me if he could take Sally to the Venice Biennale, where one of his paintings was being shown. We both knew that this would likely be his last trip abroad. I’d told him he could take Sally to Venice if he took Ernest, too. “Ernest doesn’t care about art,” my father had said. “He’s eight years old,” I’d said. “He cares about his grandpa.” They’d all spent two weeks touring Italy— Venice, Florence, and Rome—a trip Sally still mentioned at least once a day. A trip that I, alone with my father as a child, had also taken a version of.
این کتاب را میتوانید از لینک زیر بصورت رایگان دانلود کنید:
Download: One Sun Only





نظرات کاربران