Selina: Patrick? Is that you?
Patrick: Selina! Hello!
Selina: Well, well. Patrick Eastwood. How have you been?
Patrick: Good. Great, actually. How are you? I haven’t seen you for … how long?
Selina: It’s been ages. At least fifteen years. Wow.
Patrick: Yeah. Wow.
Patrick and Selina: So, what are you doing here?
Selina: Sorry, you go first.
Patrick: OK. What are you doing here? I thought you’d moved to London.
Selina: I was in London for a couple of years. But it didn’t work out.
Patrick: Oh, I’m sorry to hear that. Are you … OK?
Selina: I’m fine! The dream job wasn’t really a dream, you know? Um … and London is great but it’s so expensive. I mean, just the rent on a flat is … uh … crazy expensive.
Patrick: I see.
Selina: So, I came back. I’ve been back now for almost five months. Living back home with Mum and Dad. Which is err … interesting. Um … but anyway, what about you?
Patrick: Me? Oh, nothing new. You know me – ‘Patrick the predictable’. I never left here.
Selina: Oh. And is that …?
Patrick: Oh, I’m very happy. I’m married now. We’ve just celebrated our tenth anniversary.
Selina: No way! You? Married? To …?
Patrick: I don’t think you know her. Her name’s Marigold. And we’ve got two kids. They’re five and eight years old.
Selina: Married and with two kids? Wow!
Patrick: Don’t look so surprised!
Selina: No, no … I’m just amazed how time flies! I’m happy for you. I really am.
Patrick: Thanks. You should really come round to the house one day.
Selina: That would be great. Let’s swap numbers and …
سلینا: پاتریک؟ تویی؟
پاتریک: سلینا! سلام!
سلینا: خب، خب. پاتریک ایستوود. حالت چطوره؟
پاتریک: خوب. در واقع عالی. حالت چطوره؟ چند وقته ندیدمت؟
سلینا: خیلی وقته. حداقل پانزده ساله. وای.
پاتریک: آره. وای.
پاتریک و سلینا: خب، اینجا چیکار میکنی؟
سلینا: ببخشید، اول تو بگو.
پاتریک: باشه. اینجا چیکار میکنی؟ فکر کردم رفتی لندن.
سلینا: من چند سالی لندن بودم. اما نشد.
پاتریک: اوه، متاسفم که اینو میشنوم. حالت… خوبه؟
سلینا: من خوبم! شغل رویاییم واقعاً یه رویا نبود، میدونی؟ اممم… و لندن عالیه اما خیلی گرونه. منظورم اینه که، فقط اجاره یه آپارتمان… اه… خیلی گرونه.
پاتریک: میفهمم. سلینا: خب، من برگشتم. الان تقریباً پنج ماهه که برگشتم. دارم با مامان و بابا زندگی میکنم. که خب… جالبه. اممم… اما به هر حال، تو چی؟
پاتریک: من؟ اوه، چیز جدیدی نیست. تو منو میشناسی – «پاتریکِ قابل پیشبینی». من هیچوقت اینجا رو ترک نکردم.
سلینا: اوه. و این…؟
پاتریک: اوه، من خیلی خوشحالم. من الان ازدواج کردم. ما تازه دهمین سالگردمون رو جشن گرفتیم.
سلینا: امکان نداره! تو؟ ازدواج کردی؟ با …؟
پاتریک: فکر نمیکنم بشناسیش. اسمش ماریگولده. و ما دو تا بچه داریم. اونا پنج و هشت ساله هستن.
سلینا: ازدواج کردی و دو تا بچه داری؟ وای!
پاتریک: انقدر تعجب نکن!
سلینا: نه، نه… من فقط از اینکه زمان چقدر زود میگذره تعجب میکنم! من برات خوشحالم. واقعاً خوشحالم.
پاتریک: ممنون. واقعاً باید یه روزی بیای خونه.
سلینا: خیلی خوب میشه. بیا شمارههامون رو عوض کنیم و…





نظرات کاربران