مجله علمی تفریحی بیبیس
0

دانلود کتاب انگلیسی داستانهای کوتاه برای کودکان

  • عنوان: More short stories for children
  • نویسنده/انتشارات: Minocha, V.P
  • حوزه: داستان کودکانه
  • سال انتشار: 2009
  • تعداد صفحه: 115
  • زبان اصلی: انگلیسی
  • نوع فایل: pdf
  • حجم فایل: 4 مگابایت

قلب طلا

پدر و مادرم تصمیم گرفتند من را برای مدتی پیش عمویم بفرستند. آنها احساس کردند که این به نظم و انضباط من کمک می کند.
در حالی که داشتم می رفتم پدر هشدار داد: “جدی مطالعه کن. فرزندم، من به تو امید زیادی بسته ام.”
توصیه مادر برای جدایی این بود: «عمه ات را اذیت نکن و با پسرهای بد آنجا بازی نکن».
در مکان جدید احساس تنهایی می کردم. چند روز پس از بازگشت از مدرسه، در خانه ماندم و وقتم را صرف انجام تکالیف و تجدید نظر در دروس کردم.
به زودی دوستانی پیدا کردم. همه آنها به بازی کردن علاقه داشتند. با هم به مدرسه رفتیم و دسته جمعی برگشتیم.
کشیش معبد هر سه شنبه به من شیرینی می داد. نجار برای من گولی داندا* درست کرد. آهنگر با خوشحالی خورپیم را تیز کرد** اما من از فقیره چوکیدار** بیشتر از همه خوشم آمد. او عاشق بچه ها بود. همه از شوخی های او لذت بردیم. صدایش تند بود و خنده ی تیزش داشت.
یک روز عصر، دیر به خانه آمدم. “تمام روز کجا بودی؟” خاله با جدیت پرسید.
من با ملایمت پاسخ دادم: “من با شانکارا به مزارع او رفتم.”

HEART OF GOLD

My parents decided to send me to my uncle’s place for a while. They felt this would help to discipline me.
“Study seriously. I’ve placed high hopes on you, my child,” warned Father as I was leaving.
“Don’t bother your aunt and don’t play with the bad boys there,” was Mother’s parting advice.
At the new place I felt lonely. Foi a few days, after returning from school, I stayed at home and spent the time doing home-work and revising lessons.
Soon I made friends. All of them were fond of playing games. We went to school together and came back in a group.
The temple priest gave me sweets every Tuesday. The carpenter made a gulli danda* for me. The blacksmith gladly sharpened my khurpi** But I liked Faqira, the chowkidar,*** most of all. He loved children. We all enjoyed his jokes. His voice was husky and he had a shrill laugh.
One evening, I came home late. “Where have you been all day?” asked aunt sternly.
“I went with Shankara to his fields,” I replied meekly.

این داستان را میتوانید از لینک زیر بصورت رایگان دانلود کنید:

Download: More short stories for children

 

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاه شما توهین آمیز باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیشتر بخوانید