0

پادکست شنیداری انگلیسی B2 – صحبت در مورد شایعات

بازدید 566

Will: Kiera, have you heard John isn’t coming back and they might even fire him?
Kiera: No! I knew he was away but I thought it was for personal reasons?
Will: I’m pretty sure that’s not the full story. Have you ever worked with him?
Kiera: A long time ago, but … well, I’ve heard stories about him for years.
Will: I’ve never worked with him directly but I know people that have and they say he was always shouting and screaming, threatening to fire people. And Susanne told me he took credit for one of her ideas. She had this idea for a project and she brought it up at the monthly creative workshop and he liked it – everybody did. But she saw the notes from the meeting and there was no mention of her name anywhere. John had agreed with her and repeated some of the things she said and the notes made it look like they were his ideas in the first place. He made her do all the work planning it, then when the project actually got started – it was that cars one – Susanne was moved to something else.
Kiera: It won an award, didn’t it?
Will: Yeah, but Susanne didn’t get to share it – there was zero recognition of her contribution. She was furious but she couldn’t do anything about it. Not if she wanted to keep her job.
Kiera: Yeah, it’s almost impossible to report people who are as high up as John is, or was.
Will: How did you find working with him, then?
Kiera: Well, you know what you said about him shouting at people? I’ve been in meetings with him and we all learned to keep our mouths shut. It was horrible. People were genuinely afraid of him.
Will: Did you ever see him stealing people’s ideas?
Kiera: It was never that obvious. He was a genius. He had incredible vision but, you know, there was a whole team of people working with him. Not every single idea came from him and after a while it’s not easy to say, ‘Oh, this idea was mine and this idea was yours.’ For me, the bigger problem was that you could be in his good books and then suddenly, with no explanation, you were out. And if you were out, life got very difficult.
Will: I heard women in particular had a hard time working with him.
Kiera: Yeah, well, like I said, you had to stay in his good books. So, if there was a comment that made you feel uncomfortable, you didn’t say anything.
Will: Did that happen to you?
Kiera: Not to me, no, but we all knew … and no one said anything. And I was lucky I didn’t have that much contact with him myself.
Will: They’re doing a full investigation so I suppose a lot of these stories are going to come to light.
Kiera: I hope so. I really hope he’s not coming back.

ویل: کیرا، شنیدی جان دیگه برنمی‌گرده و حتی ممکنه اخراجش کنن؟
کیرا: نه! می‌دونستم که رفته، اما فکر می‌کردم به دلایل شخصی بوده؟
ویل: مطمئنم که این کل ماجرا نیست. تا حالا باهاش کار کردی؟
کیرا: خیلی وقت پیش، اما… خب، سال‌هاست که داستان‌هایی در موردش می‌شنوم.
ویل: من هیچ‌وقت مستقیماً با او کار نکرده‌ام، اما کسانی را می‌شناسم که کار کرده‌اند و می‌گویند که او همیشه داد و فریاد می‌کرد و تهدید به اخراج می‌کرد. و سوزان به من گفت که او اعتبار یکی از ایده‌های او را به نام خودش ثبت کرده است. او این ایده را برای یک پروژه داشت و آن را در کارگاه خلاقیت ماهانه مطرح کرد و سوزان از آن خوشش آمد – همه خوششان آمد. اما سوزان یادداشت‌های جلسه را دید و هیچ اشاره‌ای به نام او در هیچ کجا نشده بود. جان با او موافقت کرده بود و برخی از چیزهایی را که او گفته بود تکرار کرده بود و یادداشت‌ها طوری بودند که انگار از اول ایده‌های خودش بوده‌اند. او او را مجبور کرد که تمام کارهای برنامه‌ریزی را انجام دهد، سپس وقتی پروژه واقعاً شروع شد – این همان ماشین اول بود – سوزان به کار دیگری منتقل شد.
کیرا: جایزه گرفت، مگه نه؟
ویل: آره، اما سوزان فرصت نکرد آن را به اشتراک بگذارد – هیچ تقدیری از سهم او نشد. او خشمگین بود اما نمی‌توانست کاری در مورد آن انجام دهد. اگر می‌خواست شغلش را حفظ کند، نه.
کیرا: بله، گزارش دادن افرادی که به اندازه جان مقام بالایی دارند یا داشتند، تقریباً غیرممکن است.
ویل: پس کار کردن با او را چطور دیدید؟
کیرا: خب، می‌دانی در مورد اینکه او سر مردم داد می‌زد چه گفتی؟ من با او در جلسات بوده‌ام و همه ما یاد گرفته‌ایم که دهانمان را بسته نگه داریم. وحشتناک بود. مردم واقعاً از او می‌ترسیدند.
ویل: آیا تا به حال دیده‌ای که او ایده‌های مردم را بدزدد؟
کیرا: هرگز آنقدر واضح نبود. او یک نابغه بود. او بینش فوق‌العاده‌ای داشت، اما، می‌دانید، یک تیم کامل از افراد با او کار می‌کردند. هر ایده‌ای از او نبود و بعد از مدتی گفتن اینکه “اوه، این ایده مال من بود و این ایده مال تو بود” آسان نیست. برای من، مشکل بزرگتر این بود که می‌توانستی جزو افراد خوب او باشی و بعد ناگهان، بدون هیچ توضیحی، از گروه خارج شوی. و اگر از گروه خارج می‌شدی، زندگی خیلی سخت می‌شد.
ویل: شنیده‌ام که به خصوص زنان برای همکاری با او مشکل داشتند.
کیرا: بله، خب، همانطور که گفتم، باید جزو افراد خوب او می‌ماندی. بنابراین، اگر نظری بود که باعث می‌شد احساس ناراحتی کنی، چیزی نمی‌گفتی.
ویل: آیا این اتفاق برای تو هم افتاده است؟
کیرا: نه برای من، نه، اما همه ما می‌دانستیم… و هیچ کس چیزی نگفت. و من خوش شانس بودم که خودم آنقدر با او در تماس نبودم.
ویل: آنها در حال انجام تحقیقات کامل هستند، بنابراین فکر می‌کنم بسیاری از این داستان‌ها آشکار خواهند شد.
کیرا: امیدوارم. واقعاً امیدوارم که او برنگردد.

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاه شما توهین آمیز باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

X