خسته از خواب بیدار میشوی. نه از آن نوع آرامشهای خواب. خستگی تا مغز استخوان که از کنار هم نگه داشتن همه چیز در حالی که از درون از هم میپاشد، ناشی میشود. همه کارها را درست انجام میدهی. ظاهر میشوی. لبخند میزنی. میبخشی. اما هیچکس نمیپرسد حالت خوب است یا نه. هیچکس سنگینی باری را که حمل میکنی نمیبیند. و تو آنقدر در پنهان کردنش ماهری که حتی خودت هم گاهی فراموش میکنی. تا اینکه شب از راه میرسد و با حقیقت تنها میشوی. این کتاب تو را درست نمیکند. تو را میبیند. دقیقاً همانطور که هستی. خسته. واقعی. کافی. به فهرست دیگری از کارهایی که باید انجام دهی نیاز نداری. به کسی نیاز داری که به تو بگوید اشکالی ندارد که متوقف شوی. و این شکست نیست. من نمیدانم چیست. اما شکست نیست.
نظرات کاربران