مجله علمی تفریحی بیبیس
0

قصه پرنده و قفس نوشته پائولو کوئلو با ترجمه (the bird and the cage)

بازدید 704

The bird and the cage by Paulo Coelho

پرنده و قفس از پائولو كوئيلو

Once upon a time, there was a bird. He was adorned with perfect wings and with glossy, colorful feathers. He was a creature made to fly about freely in the sky, bringing joy to everyone who saw him.

روزی روزگاری پرنده ای بود با یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان رنگارنگ و عالی و در یک کلام حیوانی مستقل و آماده ی پرواز در آزادی کامل. هر کس آن را در حین پرواز می دید خوشحال میشد

One day, a woman saw this bird and fell in love with him. She watched his flight, her mouth wide in amazement, her heart pounding, her eyes shining with excitement. She invited the bird to fly with her, and the two traveled across the sky in perfect harmony. She admired and venerated and celebrated that bird.

روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد. در حالی که دهانش از شگفتی باز مانده بود با قلبی پر تپش و با چشمانی درخشان از شدت هیجان به پرواز پرنده نگریست.  زن از پرنده خواست که با او پرواز کند  …. هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند … زن پرنده را تحسین می کرد ، ارج می‌نهاد و می‌پرستید …

But then she thought: He might want to visit far-off mountains! And she was afraid that she would never feel the same way about the other bird. And she felt envy, envy for the bird’s ability to fly.

ولی در عین حال می‌ترسید . می‌اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود . می‌ترسید پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلندتر به پرواز در آید . زن احساس حسادت کرد … حسادت به توانایی پرنده در پرواز .

And she felt alone.

و احساس تنهایی کرد

And her thought: “I’m going top set a trap. The next time the bird appears, he will never leave again.”

اندیشید : “برایش تله می گذارم . این بار که پرنده بیاید دیگر اجازه نمی دهم برود .”

The bird, who was also in love, returned the following day, fell into the trap and was put in a cage.

پرنده هم که عاشق شده بود روز بعد بازگشت و به دام افتاد و در قفس زندانی شد.

She looked at the bird every day. There he was, the object of her passion, and she showed him to her friends, who said: “Now you have everything you could possibly want.”

زن هر روز به پرنده می‌نگریست ، همه هیجاناتش در آن قفس بود آن را به دوستانش نشان میداد و آنها به او می گفتند:  “حالا تو هر چیز ممکنی که بخواهی، داری.”

However, a strange transformation began to take place; now that she had the bird and no longer needed to woo him, she began to lose interest.

ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر انگیزه‌ای برای تصرفش وجود نداشت. بنابراین علاقه او به حیوان به تدریج از بین رفت.

The bird, unable to fly and express the true meaning of his life, began to waste away and his feathers began to lose their gloss; he grew ugly; and the woman no longer paid any attention, except by feeding him and cleaning out his cage.

پرنده نیز بدون پرواز زندگی بیهوده‌ای را می‌گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت. درخشش پرهایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر جز موقع غذا دادن و تمیز کردن قفس کسی به او توجهی نمی کرد.

One day, the bird died. The woman felt terribly sad and spent all her time thinking about him. But she did not remember the cage, she thought only of the day when she had seen him for the first time, flying contently among the clouds.

سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوهی فراوان شد و همواره به آن حیوان می اندیشید. ولی هرگز قفس را به یاد نمی‌آورد . تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین باز پرنده را خوشحال در میان ابرها در حال پرواز دیده بود .

If she had looked more deeply into herself, she would have realized that what had trilled her about the bird was his freedom, the energy of his wings in motion, not his physical body.

اگر زن اندکی دقت میکرد به خوبی متوجه می‌شد آنچه او را به پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد ، آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود ، نه جسم ساکنش .

Without the bird, her life too lost all meaning, and Death came knocking at her door. “Why have you come?” she asked Death. “So that you can fly once more with him across the sky,” Death replied.

بدون حضور پرنده زندگی برای زن مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا درآورد . از مرگ پرسید : “چرا سراغ من آمده ای ؟ مرگ پاسخ داد : برای اینکه بتوانی دوباره با پرنده ها در آسمان پرواز کنی .”

“If you had allowed him to come and go, you would have loved and admired him even more; alas, you now need me in order to find him again.”

اگر اجازه می‌دادی پرنده به آزادی برود و بازگردد هنوز هم می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده به من نیاز داری …

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاه شما توهین آمیز باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیشتر بخوانید