- عنوان کتاب: The Art of Looking Back – A Painter, an Obsession, and Reclaiming the Gaze
- نویسنده: Theresa Kishkan
- سال انتشار: 2026
- تعداد صفحه: 147
- زبان اصلی: انگلیسی
- نوع فایل: pdf
- حجم فایل: 7.11 مگابایت
هر روز صبح از پلههای اتاق خوابم پایین میروم و او آنجاست: من، در بیست و سه سالگی. موهای تیرهای دارد که با گلهای رنگارنگ آراسته شده است. او یک جلیقه پشمی آبی با دکمههای چوبی پوشیده است، همان که از پارچهای که از فروشگاه کپیتال آیرون خریده بودم، دوخته بودم. حتی اگر آن موقع من را نمیشناختید، حدس میزدید که شاعر هستم. صبحهایی را به یاد دارم که از پایین آمدن به آشپزخانه شروع میکردم و بعد از دو پله، سنگین جلوی پرتره مینشستم و آنقدر خسته بودم که نمیتوانستم ادامه دهم. در آن سالها، با سه فرزند کوچک، همیشه خسته بودم. خوب نمیخوابیدم و اغلب ساعتها بیدار میماندم و به روز پیش رو، روزهای گذشته فکر میکردم. خیلی به نقاشی فکر میکردم که پرتره را به عنوان هدیه برای دخترم وقتی به دنیا آمد، آورده بود. اولین باری که همدیگر را دیدیم را به وضوح به یاد آوردم. یک گالری در جاده شرقی سانیچ، خارج از جاده مکتاویش، به نام گالری آتلی وجود داشت و من به افتتاحیه نمایشگاه لیمنر دعوت شده بودم. خانوادهی لیمنر گروهی از هنرمندان ویکتوریایی بودند که در دههی ۱۹۶۰ با علایق و آرزوهای مشترک گرد هم آمده بودند؛ برخی از آنها دوستان صمیمی بودند و با هم کار میکردند. من چند نفر از این هنرمندان را از طریق دوستیام با رابین و سیلویا اسکلتون میشناختم. خانوادهی اسکلتون در خانهی بزرگشان در خیابان ویکتوریا مهمانی برگزار میکردند و به یاد دارم که چند نفر از اعضای خانوادهی لیمنر مرتباً در آنجا حضور داشتند. برای افتتاحیهی آتلی، از یکی از دوستانم پرسیدم که آیا مایل است برای شب به من ملحق شود و ما برای پذیرایی از شبهجزیره دورتر رفتیم. دامن مشکیام را با طرحهای طاووسی که دور لبهاش دوخته شده بود، یک لباس سرهمی مشکی و ژاکت رنگ و رو رفتهی لیوایز برادرم پوشیده بودم. داشتم مدرکم را از دانشگاه ویکتوریا میگرفتم و قصد داشتم پس از پایان کلاسها به ایرلند سفر کنم. وقتی وارد گالری شدیم، یک ساختمان مخروبه با اتاقهایی در دو طبقه، اولین کسی که با او مواجه شدم سیلویا اسکلتون بود. او دستم را گرفت و گفت: «باید بیایی و پرترهات را ببینی!» پرترهی من؟ هیچ لیمنری از من نقاشی نکشیده بود، نه اینکه من از آن خبر داشته باشم، اما سیلویا دستم را گرفته بود و مرا از پلهها به سمت اتاقی هدایت میکرد که پر از نقاشیها و طراحیهای میفانوی پاولیچ از یک زن جوان زیبا با پاهای بلند، برهنه و پوشیده بود؛ میدانستم که آن من نیستم. مدتی در خیابان آردمور زندگی میکردم و در خانه تابستانی خانواده یکی از دوستانم زندگی میکردم، و شبها از کنار استودیوی میفانوی که روشن بود، رد میشدیم و میدانستیم که او مشغول کار است. درختان بلند خانه و استودیوی او را احاطه کرده بودند و همه چیز را تاریکتر میکردند. درخشش پنجرههایش در آسمان شب مسحورکننده بود. یک هنرمند در حال کار! شاید او روی این نقاشیها کار میکرد که زیبا بودند. (پرتره نمادین او از پیر ترودو هنوز در آینده بود.) سیلویا گفت: «آنجا، آنجا هستی.» و روی دیوار یک نقاشی کوچک از دختری با کلاه بود. در خاطرم کلاه سبز بود. یا شاید قرمز بود. آن من نبودم و با این حال، به نوعی، من بودم؛ سرم بود، موهایم، صورتم. کسی یک لیوان شراب به من داد و من نزدیک نقاشی ایستادم و با تعجب به آن نگاه کردم. سیلویا داشت میگفت: «با نقاش آشنا شو.» و برگشتم تا جک را ببینم. برگشتم تا جک را ببینم. حالا تقریباً در تمام اتاقهای خانهام جک را میبینم. دیگران ممکن است نقاشیهای او را روی دیوارها ببینند، اما من چشمانش را میبینم که با دقت نگاه میکنند. موهای خاکستریاش را که به عقب صاف شده، ریشش را، هیکل تنومندش را میبینم. از بوم، کاغذ، جاهایی که مرا کشیده، نقاشی کرده، نگاه میکنم و میبینم که او مرا در خود فرو میبرد. آیا من در او غرق شده بودم؟ بودم.
Every morning I descend the stairs from my bedroom and there she is: me, at twenty-three. She has dark hair, strewn with flowers. She is wearing a blue woollen waistcoat with wooden buttons, the one I sewed from fabric bought at Capital Iron. Even if you didn’t know me then, you’d suspect I was a poet. I remember the mornings I’d begin the descent to the kitchen and stop after two stairs, sitting heavily in front of the portrait, too tired to proceed. In those years, with three small children, I was always tired. I didn’t sleep well and often I’d lie awake for hours, thinking about the day ahead, the days past. I thought a lot about the painter who brought the portrait as a gift to my daughter when she was born. I remembered vividly the first time we met. There was a gallery on East Saanich Road, off McTavish Road, Utley’s Gallery, and I’d been invited to an opening of a Limners exhibition. The Limners were a group of Victoria artists, brought together in the 1960s with shared interests and aspirations; some of them were close friends, working in collaboration. I knew a couple of the artists through my friendship with Robin and Sylvia Skelton. The Skeltons hosted parties at their big house on Victoria Avenue and I remember a few of the Limners in regular attendance. For the Utley’s opening, I asked a friend if he’d like to join me for the evening and we drove farther out the peninsula for the reception. I wore my black skirt with peacocks appliquéd around the hem, a black leotard, and my brother’s faded Levi’s jacket. I was finishing my degree at the University of Victoria and I was planning to travel to Ireland once classes finished. When we entered the gallery, a ramshackle building with rooms on two levels, the first person I encountered was Sylvia Skelton. She took my hand and said, “You must come and see your portrait!” My portrait? No Limner had painted me, not that I knew of, but Sylvia had my hand and was leading me down some stairs to a room hung with many paintings and drawings by Myfanwy Pavelic of an elegant young woman, long-limbed, both naked and clothed; I knew that wasn’t me. For a time I’d lived on Ardmore Drive, sharing a friend’s family summer home, and at night we’d walk by Myfanwy’s studio, lit up, and we knew she was working. Tall trees surrounded her house and studio, making things even darker; the glow from her windows in the night sky was entrancing. An artist at work! Maybe she was working on these, which were beautiful. (Her iconic portrait of Pierre Trudeau was still in the future.) “There,” said Sylvia, “there you are.” And on the wall was a small painting of a girl in a hat. In my memory the hat was green. Or maybe it was red. It wasn’t me and yet it was, in a way; it was my head, my hair, my face. Someone gave me a glass of wine and I stood close to the painting, looking at it in wonder. “Meet the painter,” Sylvia was saying, and I turned to see Jack. I turned to see Jack. I turn now to see Jack in almost every room of my house. Others might note his paintings on the walls, but I see his eyes, fierce in their observation. I see his grey hair smoothed back, his beard, his sturdy build. I am looking out from the canvas, the paper, the places where he drew me, painted me, and I see him taking me in. Was I taken in? I was.
این کتاب را میتوانید از لینک زیر بصورت رایگان دانلود کنید:
Download: The Art of Looking Back





نظرات کاربران