مجله علمی تفریحی بیبیس
0

قصه شیر و خرگوش -زبان اصلی به همراه ترجمه (the lion and the rabbit)

داستان شیر و خرگرش برگفته از کتاب 4000 لغت زبان

شیری بی رحم در جنگل زندگی می کرد. او هر روز حیوانات زیادی را می کشت و می خورد. حیوانات دیگر می ترسیدند شیر همه آنها را بکشد.
حیوانات به شیر گفتند: “بیایید معامله کنیم. اگر قول می دهید هر روز فقط یک حیوان بخورید ، هر روز یکی از ما پیش شما خواهد آمد و لازم نیست ما را شکار کنید و بکشید. ”
از نظر شیر، این طرح، طرح خوبی بود. بنابراین او موافقت کرد ، اما او همچنین گفت ، “اگر هر روز یکی از شما پیش من نیاید، من قول می دهم روز بعد همه شما را بکشم!” پس از آن ، هر روز یک حیوان نزد شیر می رفت تا شیر بتواند آن را بخورد. سپس ، همه حیوانات دیگر در امان بودند.
سرانجام ، نوبت خرگوش بود که به سراغ شیر برود.
خرگوش آن روز خیلی آهسته پیش رفت ، بنابراین شیر سرانجام وقتی خرگوش رسید خشمگین شد.
شیر با عصبانیت از خرگوش پرسید ، “چرا دیر کردی؟”
“من در جنگل از ترس یک شیر دیگر پنهان شده بودم. آن شیر گفت او پادشاه است ، بنابراین من ترسیدم. ”
شیر به خرگوش گفت ، “من اینجا تنها پادشاه هستم! مرا به نزد آن شیر دیگر ببر ، تا او را بکشم.
خرگوش پاسخ داد ، “من خوشحال خواهم شد که به شما نشان دهم کجا زندگی می کند.”
خرگوش شیر را به یک چاه قدیمی در وسط جنگل هدایت کرد. چاه بسیار عمیق بود و پایین آن آب بود. خرگوش به شیر گفت ، “به آنجا نگاه کن. شیر در پایین این چاه زندگی می کند. ”
وقتی شیر به چاه نگاه می کرد ، می توانست صورت خودش را در آب ببیند. او فکر کرد این شیر دیگر است. شیر بیدرنگ به داخل چاه پرید تا به شیر دیگر حمله کند. او هرگز بیرون نیامد.
همه حیوانات دیگر در جنگل از نیرنگ هوشمندانه خرگوش بسیار راضی بودند.

The Lion And The Rabbit

A cruel lion lived in the forest. Every day, he killed and ate a lot of animals. The other animals were afraid the lion would kill them all.
The animals told the lion, “Let’s make a deal. If you promise to eat only one animal each day, then one of us will come to you every day. Then you don’t have to hunt and kill us.”
The plan sounded well thought-out to the lion, so he agreed, but he also said, “If you don’t come every day, I promise to kill all of you the next day!” Each day after that, one animal went to the lion so that the lion could eat it. Then, all the other animals were safe.
Finally, it was the rabbit’s turn to go to the lion.
The rabbit went very slowly that day, so the lion was angry when the rabbit finally arrived.
The lion angrily asked the rabbit, “Why are you late?”
“I was hiding from another lion in the forest. That lion said he was the king, so I was afraid.”
The lion told the rabbit, “I am the only king here! Take me to that other lion, and I will kill him.
The rabbit replied, “I will be happy to show you where he lives.”
The rabbit led the lion to an old well in the middle of the forest. The well was very deep with water at the bottom. The-rabbit told the lion, “Look in there. The lion lives at the bottom.”
When the lion looked in the well, he could see his own face in the water. He thought that was the other lion. Without waiting another moment, the lion jumped into the well to attack the other lion. He never came out.
All of the other animals in the forest were very pleased with the rabbit’s clever trick.

کلمات اختصاصی این قصه

afraid: ترسیده
agree: موافقت کردن، پذیرفتن
angry: عصبانی، خشم‌گین
arrive: رسیدن
attack: حمله کردن، هجوم بردن
bottom: پایین، ته
clever: با‌هوش، زرنگ، هوشمندانه
cruel: بی‌رحم، ستمگر
finally: سر انجام، بالاخره
hide: پنهان شدن، قایم شدن
hunt: شکار کردن
lot: زیاد
middle: وسط
moment: لحظه
pleased: راضی، خشنود
promise: قول دادن
safe: امن و امان
trick: نیرنگ، حقه، کلک
well: چاه

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاه شما توهین آمیز باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیشتر بخوانید