مجله علمی تفریحی بیبیس
0

قصه جک و لوبیای سحرآمیز نوشته آرتور رکهام (jack and the beanstalk)

Jack And The Beanstalk

جک و لوبیای سحرآمیز

Once upon a time.
روزی روزگاری.
a boy named Jack got himself into the biggest, most humongous heap of trouble ever.
پسری به اسم جک خودش را در بزرگ ترین دردسر انداخت.
It all started when Jack’s mama asked him to milk the old cow.
همه‌چیز وقتی شروع شد که مادرش از او خواست گاو پیرشان را بدوشد.
But Jack decided he was tired of milking cows.
اما جک فکر کرد که دیگر از دوشیدن آن گاو خسته شده است.
“No way, no how.
جک گفت: “اصلاً امکان ندارد.
I’m not milking this brown cow now,” said Jack.
من الآن آن گاو حنایی پیر را نمی‌دوشم.”
and he decided to sell the old cow, so he’d never have to milk it again!
او تصمیم گرفت گاو پیر را بفروشد تا دیگر مجبور نباشد شیر آن را بدوشد!
Jack was on his way to market to sell the cow when he came across a peddler.
جک به بازار می‌رفت تا گاو را بفروشد که دست‌فروشی را سر راهش دید.
“Hi, Mr. Peddler,” said Jack.
جک گفت: “سلام آقای پدلر.”
“Where are you headed?” asked the peddler.
دست فروش از او پرسید: “داری کجا می روی؟”
“I’m going to sell my cow at the market.” Jack answered.
جک جواب داد: “می روم که گاوم را تو بازار بفروشم.”
“Why sell your cow?” asked the peddler.
دست فروش پرسید: “چرا گاوت را بفروشیش؟”
“Trade her for beans!”
“آن را با لوبیا معامله کن!”
“Beans?” asked Jack.
جک پرسید: “لوبیا!”
“Not just any kind of beans,” said the peddler, “magic beans.”
دست فروش جواب داد: “نه هر لوبیایی، با لوبیاهای سحرآمیز عوض کن.”
“What do they do?” asked Jack.
جک پرسید: “آنها چه کار می کنند؟”
“They do magic!” said the peddler.
دست فروش گفت: “آنها جادو می کنند!”
“Magic? Sold!” said Jack, and he traded the cow for three magic beans.
جک گفت: “جادو؟، باشه فروختمش!” و گاو را با سه دانه‌ی لوبیا معامله کرد.
Jack got home and told his mama he had sold the cow so he wouldn’t have to milk her anymore.
جک به خانه برگشت و به مادرش گفت که گاو را فروخته تا دیگر مجبور نباشد آن را بدوشد.
“Oh dear, you did what?” Jack’s mama asked.
مادر جک پرسید: “تو چه کار کردی عزیزم؟”
“I sold her for magic beans,” said Jack.
جک گفت: “من گاوم را با لوبیاهای سحرآمیز معامله کردم.”
“You sold a cow for magic beans?”
“تو گاو را با چند تا لوبیای سحرآمیز عوض کردی؟”
Jack’s mama couldn’t believe what Jack was telling her.
مادر جک نمی‌توانست حرف جک را باور کند.
“There’s no such thing as magic beans,” she said as she threw the beans out the window.
او گفت: “هیچ لوبیای سحرآمیزی وجود ندارد.” و لوبیاها را از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
“Well, I did make them disappear, but that still doesn’t make them magic!”
او گفت: “حالا من آنها را غیب کردم ولی باز هم این کار من آنها را سحرآمیز نکرد!”
Suddenly, the ground rumbled and began to shake.
ناگهان زمین با غرشی شروع به لرزیدن کرد.
A magic beanstalk grew up right before their eyes!
بوته ی لوبیایی جلوی چشم آن‌ها از زمین رویید.
Jack saw it and immediately began to climb the tall beanstalk.
جک آن را دید و فوراً از بوته ی بلند لوبیا بالا رفت.
“Get back here this instant!” called Jack’s mama, but Jack wasn’t listening.
مادرش داد زد: “همین الآن برگرد اینجا!» ولی جک گوش نمی‌داد.
Jack climbed up and up and up and up the beanstalk.
جک بالا و بالا و بالاتر رفت.
At the top of the beanstalk, Jack found a giant castle.
در نوک بوته ی لوبیا، قصر بزرگی دید.
He walked up to the giant door, cracked it open, and went inside.
به طرف در بزرگ آن رفت، بازش کرد و وارد شد.
Inside the castle, Jack saw the most amazing thing he had ever seen.
داخل قصر، شگفت‌انگیزترین چیز در تمام عمرش را دید.
It was a goose.
یک غاز آنجا بود.
But it wasn’t just any old ordinary goose.
اما آن غاز، از آن غازهای همیشگی و معمولی نبود.
This goose laid eggs made of gold!
آن غاز، تخم‌های طلا می‌گذاشت!
“That is so cool,” thought Jack.
جک با خودش فکر کرد: “چه خوب شد.
“Think of all the things you could do with golden eggs!”
“فکر کن با این تخم‌های طلا چه کارها می شود کرد!”
And then, Jack got the worst idea he’d ever had.
و سپس بدترین فکر ممکن به سرش زد
he was going to take the goose!
او می‌خواست غاز را بردارد!
Jack lifted the goose off of its perch.
جک، غاز را از جایی که نشسته بود بلند کرد.
Just then, the biggest, most fearsome, and only giant Jack had ever seen came into the room.
در همین لحظه بزرگ‌ترین، ترسناک‌ترین و تنها غولی که جک دیده بود وارد اتاق شد.
The giant saw that his goose wasn’t in its usual spot!
غول دید که غاز در جای همیشگی‌اش نیست!
“Fee fi fo funch, if you took my goose, I’ll eat you for lunch!”
غول گفت: هی هو های هانار.، اگر تو غاز من را برداشته باشی، برای نهار می خورمت!”
“Oh no,” thought Jack.
جک با خودش فکر کرد: “اوه نه.”
“That giant’s going to eat me!
این غول می خواهد من را بخورد!
I’ve got to get out of here without him seeing me!”
باید یه جوری ازاینجا بروم بیرون که من را نبیند!”
Quietly and carefully, Jack took the goose and made his way toward the door.
او بی سروصدا و یواشکی غاز را برداشت و به طرف در راه افتاد.
He was almost out of the room when honk!
چیزی نمانده بود که از اتاق بیرون برود!
The goose cried out and the giant spotted Jack!
غاز جیغ کشید و غول جک را پیدا کرد!
“Fee fi fo fummy, give that back or I’ll call my mummy!” roared the giant.
غول نعره زد: “هی هو های هَنَم، پسش بده یا مامانم را صدا می‌زنم !
“Ahhh!” screamed Jack.
جک جیغی زد: “آه!”
He ran toward the beanstalk.
به طرف ساقه لوبیا دوید.
Jack ran as quickly as he could down the beanstalk, but the giant was following close behind.
جک با تمام سرعت از ساقه لوبیا پائین آمد اما غول هم پشت سرش پائین می‌رفت.
Just as Jack put his feet back on the ground, the giant picked up Jack in his enormous hands.
درست وقتی جک پا روی زمین گذاشت غول او را بر روی دستان بزرگش بلند کرد.
“Fee fi fo fummy, I bet you taste yum yum yummy!” said the giant.
غول گفت: “هی هو های هَزه، حتماً خوشمزه هستی!”
Just as the giant was about to eat Jack, the ground began to shake, and there, standing right behind the giant, was an even bigger, taller, more humongous lady giant!
درست وقتی غول می‌خواست جک را بخورد زمین شروع به لرزیدن کرد و یک خانم غول بزرگ‌تر، قدبلندتر و گنده‌تر کنار بچه غول ایستاد!
“Two giants!” thought Jack.
جک با خودش فکر کرد: “حالا دو تا شدن.”
“They’ll eat me now for sure!”
“حالا دیگر حتماً من را می خورند!”
“Put that boy down, Willifred,” the giant mama told her son.
خانم غول گفت: “ویلفرد، آن پسر را بگذار زمین.”
The giant put Jack back down on the ground.
بچه غول جک را روی زمین گذاشت.
“Now what have I told you?” she asked.
خانم غول پرسید: “به تو چه گفته بودم؟”
“Don’t eat other kids,” said the giant sheepishly.
بچه غول با شرمندگی گفت: “بچه‌های دیگر را نخور.”
“That’s right, we don’t eat other kids,” said the mama giant.
خانم غول گفت: “بسیار خوب، ما بچه‌های دیگر را نمی‌خوریم.”
“But he took my goose!” cried the giant.
بچه غول داد زد: “ولی او غاز من را برداشته است!”
Just then, Jack’s mama came out of the farmhouse.
در همین لحظه مادر جک از خانه روستایی بیرون آمد.
“What on earth is going on here?” she asked.
او پرسید: “اینجا چه خبر شده است؟”
“Well,” Jack began, “there was this castle, and inside was the coolest goose ever

جک شروع به گفتن کرد: “خب، آنجا این قصر بود و داخلش جالب‌ترین غازی بود که دیده بودم.
it lays golden eggs!
تخم طلا می گذارد!
As I was taking it, this giant kid came in and was all fee fi fo fum.
وقتی داشتم برش می‌داشتم، این بچه غول داخل آمد و هی های هو و اینها می‌کرد.
” “You mean you took this boy’s goose?” Jack’s mama interrupted.
مادر جک حرف او را قطع کرد: “منظورت این است که غاز این پسر را برداشتی؟”
“Yeah, but it lays golden eggs!”
جک گفت: “بله، ولی تخم طلا می گذارد.”
Jack paused and thought about it.
سپس مکثی کرد و راجع به آن کمی فکر کرد.
“Huh. Now that you mention it, I guess that wasn’t very nice,” said Jack.
بعد گفت: “حالا که گفتی به نظرم خیلی هم جالب نمی آید.”
Jack looked at the giant and said: “I’m sorry I took your goose.
جک نگاهی به بچه غول کرد و
گفت: “از اینکه غاز تو را برداشتم، معذرت می خواهم.
I know I shouldn’t take things that don’t belong to me.”
می دانم که نباید چیزی را که مال من نیست بردارم.”
“That’s OK, said the giant.
بچه غول گفت: “عیبی ندارد.
I suppose I should’ve asked you to give me back the goose without trying to eat you.
به نظرم بهتر بود به جای اینکه بخواهم تو را بخورم، از تو می‌خواستم که غاز را به من پس بدهی.
I’m sorry too.”
من هم معذرت می خواهم.
“Hey, do you want to play baseball?”
“راستی می آیی بیس‌بال بازی کنیم؟”
Jack and the giant became good friends, using the beanstalk to visit each other when ever they wanted.
جک و بچه غول دوستان خوبی شدند و هر وقت که می‌خواستند همدیگر را ببینند از بوته ی لوبیا استفاده می‌کردند.
“You know,” Jack said, “if it weren’t for those three magic beans, I never would have learned how to play giant baseball.”
جک گفت: “اگر آن سه تا لوبیای سحرآمیز نبودن، یاد نمی‌گرفتم بیس‌بال غولی بازی کنم.”
“You’re right,” said the giant.
بچه غول گفت: “راست می گویی.”
“I’d say the whole adventure was a giant success!”
“من هم می گویم که همه ی این ماجراها یک موفقیت بزرگ بود!”

فرهنگ لغات داستان

to get in to a trouble: خود را در دردسری بزرگ گرفتار کردن، در دردسر بزرگی گرفتار آمدن.
humongous: عظیم، گنده، بزرگ.
heap: کپه، توده، کوت، تلنبار، انباشته، کومه، پشته
(عامیانه – معمولا جمع) مقدار زیاد.
to milk: دوشیدن گاو.
cow: گاو.
tired: خسته.
to decide: تصمیم گرفتن.
no way, no how: اصطلاحی به معنای امکان ندارد می باشد.
to sell: فروختن.
again: دوباره.
market: بازار.
to come across: سر راه خود کسی را دیدن.
peddler: دستفروش.
to head: جلو رفتن، رهسپار جایی بودن، در حال حرکت به سمت جایی بودن.
to ask: پرسیدن.
to trade: معامله کردن، معاوضه کردن (البته از لحاظ تجارت).
bean: لوبیا.
magic: سحرآمیز.
to get: در این داستان به معنای برگشتن می باشد.
همانطور که احتمالاً می دانید get از آن فعلهایی است که در زبان انگلیسی معانیی فراوانی دارد و باید طبق متن تشخیص داد که کدام معنی مد نظر می باشد.
anymore: دیگر.
توجه: anymore در جملات منفی مورد استفاده قرار می گیرد.
dear: عزیز.
to believe: باور کردن، باور داشتن.
to throw out: به بیرون پرتاب کردن، بیرون انداختن.
to disappear: ناپدید کردن یا شدن، غیب کردن یا شدن.
still: هنوز.
suddenly: ناگهان.
rumbled: غرش کردن، غرش.
ground: زمین.
shake: لرزیدن.
begin: شروع کردن.
to grow up: پرورش یافتن، رشد کردن، روییدن.
eyes: چشمان.
to see: دیدن.
immediately: فوراً، بلافاصله.
to climb: بالا رفتن.
to get back: برگشتن.
this instant: همین الان.
to call: داد زدن.
to listen: گوش دادن.
at the top of: در بالای.
to find: پیدا کردن.
giant: بزرگ، عزیم الجسته، عظیم.
castle: قصر.
to walk up: به سمت جایی رفتن.
to crack something open: قفل دری را گشودن.
to go inside: وارد جایی شدن.
inside: داخل.
amazing: شگفت انگیز.
goose: غاز.
ordinary: معمولی.
to lay: تخم گذاشتن.
made of: ساخته شده از.
gold: طلا.
to think: فکر کردن.
cool: عالی، خوب.
golden: طلایی.
egg: تخم مرغ.
the worst: بدترین.
to take: برداشتن.
to lift: بلند کردن.
perch: محل استراحت پرنده، جایی که پرنده نشسته است.
just then: در همین لحظه.
fearsome: ترسناک.
giant: غول.
only: تنها.
come in to: وارد جایی شدن، آمدن به محلی.
usual: همیشگی.
spot: جا.
lunch: نهار.
to eat: خوردن.
to have got to: مجبور بودن یا شدن، باید.
to get out of: از جایی خارج شدن.
without: بدون، بدون اینکه.
quietly: بی سر و صدا، با آرامش.
carefully: با دقت، یواشکی.
toward: به سمت، به طرف.
almost: تقریباً.
to honk: قات قات کردن، صدای غاز.
to cry out: فریاد زدن، جیغ کشیدن.
to spot: پیدا کردن.
to give back: پس دادن.
to call: صدا زدن.
to roar: نعره زدن.
to scream: جیغ کشیدن.
to run: دویدن.
as quickly as: با تمام سرعت.
to follow: تعقیب کردن، دنبال کردن.
close behind: درست پشت سر چیزی.
to put back: پا بر روی چیزی گذاشتن، پای خود را مثلاً روی زمین نهادن.
to pick up: بلند کردن.
enormous: عظیم، بزرگ.
bet: حتماً.
taste: مزه داشتن، خوش طعم بودن.
to be about to: نزدیک بودن، قصد انجام کاری را داشتن.
lady: خانم.
for sure: مطمئناً، حتماً.
to put down: پایین گذاشتن.
son: فرزند پسری.
kids: بچه ها.
farmhouse: خانه ی روستایی.
to interrupt: حرف کسی را قطع کردن.
to pause: مکث کردن.
to mention: گفتن، عرض کردن.
to guess: حدس زدن، به نظر رسیدن.
to look at: به کسی یا چیزی نگاه کردن.
to know: دانستن.
to belong: متعلق به کسی یا چیزی بودن.
should: باید.
suppose: فرض کردن، به نظر درست جلوه کردن.
to try: تلاش کردن.
to become: شدن.
to use: بهره بردن، استفاده کردن.
to visit: ملاقات کردن.
each other: یکدیگر.
to learn: یاد گرفتن.
hole: همه.
success: موفقیت.
adventure: ماجرا.

 

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاه شما توهین آمیز باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیشتر بخوانید