مجله علمی تفریحی بیبیس
0

دانلود رمان انگلیسی “خطا در ستاره های ما”

بازدید 1012
  • عنوان کتاب: The Fault in Our Stars
  • نویسنده/انتشارات: John Green
  • سال انتشار: 2012
  • تعداد صفحه: 89
  • زبان اصلی: انگلیسی
  • نوع فایل: pdf
  • حجم فایل: 1.99 مگابایت

اواخر زمستان هفده سالگیم، مادرم به این نتیجه رسید که من افسرده هستم، احتمالاً به این دلیل که به ندرت از خانه بیرون می‌رفتم، زمان زیادی را در رختخواب می‌گذراندم، یک کتاب را بارها و بارها می‌خواندم، به ندرت غذا می‌خوردم، و مقدار زیادی غذا را اختصاص می‌دادم. وقت آزاد فراوان من برای فکر کردن به مرگ. هر زمان که کتابچه یا وب سایت سرطان یا هر چیز دیگری را مطالعه می کنید، همیشه افسردگی را جزو عوارض جانبی سرطان ذکر می کنند. اما در واقع افسردگی از عوارض سرطان نیست. افسردگی یکی از عوارض جانبی مرگ است. (سرطان نیز یک عارضه جانبی مرگ است. تقریباً همه چیز واقعاً همینطور است.) اما مادرم معتقد بود که من نیاز به درمان دارم، بنابراین من را به ملاقات دکتر معمولی ام جیم برد که قبول کرد که من واقعاً در یک افسردگی فلج کننده و کاملاً بالینی شنا می کنم. ، و بنابراین داروهای من باید تنظیم شود و همچنین باید در یک گروه پشتیبانی هفتگی شرکت کنم. این گروه پشتیبانی یک بازیگر چرخشی از شخصیت‌ها را در حالات مختلف ناخوشی ناشی از تومور نشان داد. چرا گروه بازیگران چرخید؟ یک عارضه جانبی مردن گروه پشتیبانی البته افسرده کننده بود. هر چهارشنبه در زیرزمین کلیسای اسقفی با دیوارهای سنگی به شکل صلیب برگزار می شد. همه ما در دایره ای درست در وسط صلیب نشستیم، جایی که دو تخته به هم می رسیدند، جایی که قلب عیسی قرار داشت. من متوجه این موضوع شدم زیرا پاتریک، رهبر گروه پشتیبانی و تنها فرد بالای هجده سال در اتاق، در مورد قلب عیسی در هر جلسه وحشتناک صحبت می کرد، همه اینها در مورد اینکه چگونه ما، به عنوان جوان نجات یافته از سرطان، درست در قلب بسیار مقدس مسیح نشسته بودیم و هر چیز دیگری. بنابراین در قلب خدا اینگونه گذشت: ما شش یا هفت یا ده نفر راه افتادیم/سوار شدیم، از کلوچه ها و لیمونادهای نامناسب چریدیم، در دایره اعتماد نشستیم و برای هزارمین بار به پاتریک گوش دادیم که از او بازگو می کند. داستان زندگی به طرز افسرده‌آمیزی: چگونه او سرطان در گلوله‌هایش داشت و آنها فکر می‌کردند او می‌میرد اما او نمرد و حالا اینجاست، یک بزرگسال بالغ در زیرزمین کلیسایی در صد و سی و هفتمین شهر زیبای آمریکا، طلاق گرفته است. معتاد به بازی‌های ویدیویی، عمدتاً بی‌دوستان، با بهره‌برداری از گذشته سرطان‌زای خود، زندگی ناچیز خود را به دست می‌آورد، به آرامی راهش را برای گرفتن مدرک کارشناسی ارشدی که آینده شغلی او را بهبود نمی‌بخشد، ادامه می‌دهد، مانند همه ما منتظر است تا شمشیر داموکلس به او بدهد. او از آسودگی خاطر در سال‌ها پیش زمانی که سرطان هر دو آجیل او را گرفت اما از چیزی که فقط بخشنده‌ترین روح می‌خواهد نامش را زندگی می‌کند، رهایی بخشید. و شما هم ممکن است خیلی خوش شانس باشید! سپس خودمان را معرفی کردیم: نام. سن. تشخیص. و اینکه امروز چگونه کار می کنیم. من هیزل هستم، می‌توانم بگویم وقتی به سراغم می‌آیند. شانزده. تیروئید در اصل اما با یک کلنی ماهواره ای چشمگیر و طولانی مدت در ریه های من. و حالم خوبه وقتی دور دایره چرخیدیم، پاتریک همیشه می‌پرسید که آیا کسی می‌خواهد به اشتراک بگذارد. و سپس حرکت تند دایره ای از حمایت شروع شد: همه در مورد جنگیدن و نبرد و پیروزی و کوچک شدن و اسکن کردن صحبت می کردند. برای اینکه در مورد پاتریک منصف باشیم، او اجازه داد در مورد مردن هم صحبت کنیم. اما بیشتر آنها نمی مردند. بیشتر آنها مانند پاتریک تا بزرگسالی زندگی می کنند. (این بدان معناست که رقابت بسیار زیادی در مورد آن وجود دارد، به طوری که همه می‌خواهند نه تنها خود سرطان، بلکه سایر افراد حاضر در اتاق را نیز شکست دهند. مثلاً، 20 درصد احتمال دارد پنج سال زندگی کنید، ریاضی شروع می شود و شما می بینید که این یک در پنج سال است… بنابراین به اطراف نگاه می کنید و مانند هر فرد سالمی فکر می کنید: من باید از چهار نفر از این حرامزاده ها بیشتر دوام بیاورم.) تنها رستگاری جنبه گروه پشتیبانی این بچه به نام ایزاک بود، مردی لاغر و صورت دراز با موهای بلوند صاف که روی یک چشمش کشیده شده بود. و مشکل چشمانش بود. او چند سرطان چشم غیرممکن داشت. وقتی بچه بود یک چشمش بریده شده بود و حالا عینک ضخیمی می زد که چشمانش (هم عینک واقعی و هم عینک) را از قبل بزرگ می کرد، مثل اینکه کل سرش اساساً این چشم مصنوعی بود و این. چشم واقعی که به تو خیره شده است از آنچه که در موارد نادری که آیزاک با گروه شریک می‌شد جمع‌آوری کردم، یک عود چشم باقی‌مانده او را در خطر مرگ قرار داده بود. من و آیزاک تقریباً منحصراً از طریق آه با هم ارتباط برقرار می کردیم. هر بار که کسی درباره رژیم‌های غذایی ضد سرطان یا خرخر کردن باله‌های کوسه‌ای یا هر چیز دیگری صحبت می‌کرد، به من نگاه می‌کرد و آهی خفیف می‌کشید. سرم را به صورت میکروسکوپی تکان می دادم و در جواب نفسم را بیرون می دادم. بنابراین گروه پشتیبانی منفجر شد، و پس از چند هفته، من در مورد کل ماجرا به جای لگد زدن و فریاد کردن رشد کردم. در واقع، در روز چهارشنبه ای که با آگوستوس واترز آشنا شدم، تمام تلاشم را کردم تا از گروه پشتیبانی خارج شوم در حالی که با مادرم روی کاناپه نشسته بودم در مرحله سوم ماراتن دوازده ساعته فصل قبل America’s Next Top. مدلی که مسلما قبلا دیده بودم اما هنوز. من: “من از شرکت در گروه پشتیبانی امتناع می کنم.” مامان: یکی از علائم افسردگی بی‌علاقگی به فعالیت‌هاست. من: «لطفاً به من اجازه دهید تاپ مدل بعدی آمریکا را تماشا کنم. این یک فعالیت است.» مامان: “تلویزیون یک انفعال است.” من: “اوه، مامان، لطفا.” مامان:

Late in the winter of my seventeenth year, my mother decided I was depressed, presumably because I rarely left the house, spent quite a lot of time in bed, read the same book over and over, ate infrequently, and devoted quite a bit of my abundant free time to thinking about death. Whenever you read a cancer booklet or website or whatever, they always list depression among the side effects of cancer. But, in fact, depression is not a side effect of cancer. Depression is a side effect of dying. (Cancer is also a side effect of dying. Almost everything is, really.) But my mom believed I required treatment, so she took me to see my Regular Doctor Jim, who agreed that I was veritably swimming in a paralyzing and totally clinical depression, and that therefore my meds should be adjusted and also I should attend a weekly Support Group. This Support Group featured a rotating cast of characters in various states of tumor-driven unwellness. Why did the cast rotate? A side effect of dying. The Support Group, of course, was depressing as hell. It met every Wednesday in the basement of a stone-walled Episcopal church shaped like a cross. We all sat in a circle right in the middle of the cross, where the two boards would have met, where the heart of Jesus would have been. I noticed this because Patrick, the Support Group Leader and only person over eighteen in the room, talked about the heart of Jesus every freaking meeting, all about how we, as young cancer survivors, were sitting right in Christ’s very sacred heart and whatever. So here’s how it went in God’s heart: The six or seven or ten of us walked/wheeled in, grazed at a decrepit selection of cookies and lemonade, sat down in the Circle of Trust, and listened to Patrick recount for the thousandth time his depressingly miserable life story—how he had cancer in his balls and they thought he was going to die but he didn’t die and now here he is, a full-grown adult in a church basement in the 137th nicest city in America, divorced, addicted to video games, mostly friendless, eking out a meager living by exploiting his cancertastic past, slowly working his way toward a master’s degree that will not improve his career prospects, waiting, as we all do, for the sword of Damocles to give him the relief that he escaped lo those many years ago when cancer took both of his nuts but spared what only the most generous soul would call his life. AND YOU TOO MIGHT BE SO LUCKY! Then we introduced ourselves: Name. Age. Diagnosis. And how we’re doing today. I’m Hazel, I’d say when they’d get to me. Sixteen. Thyroid originally but with an impressive and long-settled satellite colony in my lungs. And I’m doing okay. Once we got around the circle, Patrick always asked if anyone wanted to share. And then began the circle jerk of support: everyone talking about fighting and battling and winning and shrinking and scanning. To be fair to Patrick, he let us talk about dying, too. But most of them weren’t dying. Most would live into adulthood, as Patrick had. (Which meant there was quite a lot of competitiveness about it, with everybody wanting to beat not only cancer itself, but also the other people in the room. Like, I realize that this is irrational, but when they tell you that you have, say, a 20 percent chance of living five years, the math kicks in and you figure that’s one in five . . . so you look around and think, as any healthy person would: I gotta outlast four of these bastards.) The only redeeming facet of Support Group was this kid named Isaac, a long-faced, skinny guy with straight blond hair swept over one eye. And his eyes were the problem. He had some fantastically improbable eye cancer. One eye had been cut out when he was a kid, and now he wore the kind of thick glasses that made his eyes (both the real one and the glass one) preternaturally huge, like his whole head was basically just this fake eye and this real eye staring at you. From what I could gather on the rare occasions when Isaac shared with the group, a recurrence had placed his remaining eye in mortal peril. Isaac and I communicated almost exclusively through sighs. Each time someone discussed anticancer diets or snorting ground-up shark fin or whatever, he’d glance over at me and sigh ever so slightly. I’d shake my head microscopically and exhale in response. So Support Group blew, and after a few weeks, I grew to be rather kicking-and-screaming about the whole affair. In fact, on the Wednesday I made the acquaintance of Augustus Waters, I tried my level best to get out of Support Group while sitting on the couch with my mom in the third leg of a twelve-hour marathon of the previous season’s America’s Next Top Model, which admittedly I had already seen, but still. Me: “I refuse to attend Support Group.” Mom: “One of the symptoms of depression is disinterest in activities.” Me: “Please just let me watch America’s Next Top Model. It’s an activity.” Mom: “Television is a passivity.” Me: “Ugh, Mom, please.” Mom:

این رمان را میتوانید از لینک زیر بصورت رایگان دانلود کنید:

Download: The Fault in Our Stars

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاه شما توهین آمیز باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.